دستنوشته های یک پرزیدنت!

 خاطرات من در سال 1403به عنوان  رئیس جمهور؛لازم بذکر است یاد آور شوم هرگونه تشابه افکار یا رفتار یا گفتار با شخصیت های حقیقی و حقوقی  کاملآ تصادفیست!

 

(همیشه قرار نیست بین پست و عکس ارتباطی باشه!)

 ساعت 8 :


 خوب...امروز خیلی روز گذشته از اینکه اسم من از صندوق اومد بیرون و من همچون گذشته به فصل الهی  انرژی دارم!
 دیشب تا دیر وقت برنامه تخیلی میهمان کمبریج  میدیدم و دیر خوابیدم...
 صبح حاج خانم صدام کرد منم گفتم گیر نده بذار بخوابیم!زنگ میزنم میگم بچم مسموم شده دیر میرم!

 بعد حاج خانوم نگاه معنا داری کرد و من فهمیدم که رئیس جمهورم  و این پیچوندنا واسه موقع شهرداری بود!!
 خلاصه کاپشن پوشیدیم و محافظا اومدن و کلی نامه تو راه دادن من امضا کردم میخواستن وام بگیرن واسه فامیلا و بچه محل هاشون!
 منم دیدم صواب داره نه نگفتم...امضاها که تموم شد رسیدیم پاستور !
 رفتم اونجا نشستم و چپ چپ نگاه کردم به همه تا حساب کار دستشون بیاد...
 یه کم که گذشت رییس دفترم گفت الان کنفرانس "چرا اسرائیل از نقشه محو نشد" داریم !


 ساعت 9 :

 


 رفتیم سالن اجلاس و من به این محافطا سپرده بودم هر خبرنگاری که اومد طرفم همچین میزنی خ... ... و میگی دیر رسیدیم  و جلسه  داره شروع میشه و از این جور کارا...!
 آخه میدونین اخیرآ رئیس سازمان میراث فرهنگیم چیزایی گفته که نمیدونم طرف کیو بگیرم! آخه تو فامیل خوبیت نداره این خاله زنک بازیا!
 این رسانه های امریکایی هم اینو دستمایه ای قرار دادن تا بهم پیله کنن !
 یکی از بچه های قدیم واسم متنی رو نوشته بود و منم از رو خوندم و کنفرانس تموم شد و عکس انداختیم و خیلی خوش گذشت!
 
همه ی اونها به من میگفتن میثم،حرفایی که تو میزنی حرفای ما هم هست ...همشون میگفتن ما با توئیم..همیشه!
 منم اشک در چشمانم حلقه میزد!
 خلاصه خودم رو رسوندم پاستور ! گفتن یه هدیه داری !
 باز کردم دیدم پیرهن مارادوناست! انقد خوشحال شدم که نگو...
  از این رو بخاطر این حرکت انقلابی سریعآ نامه نوشتم بهش و گفتم : با  اون همه فساد اخلاقی که داشتی از نظر ملت ما بخشیده شدی!
 فکر کنم نامه که به دستش برسه مثل خر کیف کنه!


 ساعت 11:


 رفتم دستشویی!


 ساعت 12 :


 زنگ زدم حاج خانم.
 حاج خانم گفت حالش خوبه و بچه هارو برده مدرسه و گفت شب زود بیام چون کبری خانم اینا میان خونمون!
 آی که چقدر بدم میاد از اون شوهر ایکبیری دوم خردادیش!
 حتمآ توقع داره ازم یه کاره ایش هم بکنم تو دولت!عمرآ !8 سال خونه جگر خوردیم که امثال این مزدورها رو خونه نشین کنیم!


 ساعت 12:30 :


 رفتم دستشویی!


 ساعت 13:‌


 رییس دفترم  گفت تلفن مهم داری و وزیر علوم پشت خطه...وصل کرد...
 وزیر علوم میگفت اضافه کردن سهمیه ها داد یه عده رو در آوره ! رتبه ی 42 هیج جا قبول نشده!
 منم گفتن پس کیا قبول شدن؟...بعد اون بهم آمار داد که خوبیت نداره تو خاطرات بنویسم!
 بعد من گفتم به جهنم ! پسرای عوضی و دخترای ...! میخواستن بیشتر درس بخونن تا قبول بشن!
 بعد وزیر گفت آخه مشکل اینجاست که بخاطر سیستم نوین آموزشیمون اینا میرن خود کشی میکنن!
 گفتم با چی؟
 گفت با داروی نظافت!
 گفتم: دستم به دامنت دهنشونو یه جوری ببند...با انتخاب رشته ی مجدد برای دومین بار در دنیا!البته بار اولشم سال 87 تو کشور خودمون بوده!
 تو این لحظه رییس دفترم دوید سمت من و در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود بهم گفت:تو چون مهندسی  خوب تحلیل میکنی اینجور بحرانها رو!
 منم انقدر ذوق کردم اینو شنیدم!


 ساعت 14:


  گفتن آقای معاون اومده و یه سری آمار و ارقام اورده که فردا شب تو تلویزیون ارائه کنم...
 رفتم و ماچش کردم و بعد از خوش بش بهم گفت عدد ها رو یه کم رند کرده که قابل فهم باشه واسه مردم!
 منم گفتم ایول داری داداش.دمت گرم و اجرکم عندال..!
 بعد اون گفت یه کم هم امار رو تغییر داده تا مردم به وقت خدای نکره روم به دیوار نسبت به مسئولین و خدماتشون بد بین نشن!
 بازم بهش گفتم ایول داری بابا ! اگه مردم بدونن چقدر به فکرشونیا ...
 اونم با شنیدن این حرف من اشک در چشمانش حلقه زد ! منم بخاطر این رفتارش بهش قول دادم عضو هیئت مدیره ی یه تیم مطرح پایتخت هم بگم بذارنش!


 ساعت 15:


 رییس دفترم اومد تو ! زرتی!
 منم از کوره در رفتم و گفتم مرتیکه ی الاغ برا چی سرت و عین بوش میندازی پایین میای تو!
 شاید داشتم مناجات میکردم و نمیخواستم ریا بشه!
 اونم از من معذرت خواهی کرد و گفت بین خودم و خودش و اخبار 20:30 میمونه!
 بعد بهم گفت نیم ساعت دیگه رئیس جمهور زامبیا میاد و قرار ملاقات داری
 منم کلی خوشحال شدم! میدونم که با قرارداد هایی که با زامبیا میبندیم به یکی از قدرتهای منطقه تبدیل میشیم! و احتمالآ امشب امریکا خشمگین میشه از این همبستگی ما با قدرتها!


 ساعت 15:30


 رفتم دستشویی!


ساعت 16:


 به رئیس دفترم گفتم پس این مرتیکه کدوم قبرستونیه ما رو کاشته!
 گفت مثل اینکه رئیس جمهور زامبیا اولین بارش بوده هواپیما سوار میشده و تو راه انقدر استفراغ کرده وزن هواپیما زیاد تر از حد استاندارد شده و مجبور به فرود اضطراری شده !گفت بردنش بیمارستان میارنش چند دقیقه دیگه!

 

 منم از فرصت استفاده کردم و زنگ زدم به مشاور رسانه ایم تا ببینم این روزنامه های صهیونیستی-اصلاح طلب چی در مورد ما گفتن بعد هم با وزیر فرهنگ هماهنگ کردم دو سه تاشونو ببندند و از چندتاشونم شکایت کنیم و واسه چندتاشونم جوابیه بنویسیم و تهدیدشونم بکنیم!

 


  ساعت 17:


 بالاخره رییس جمهور زامبیا اومد . طفلک رنگش سبز متمایل به ارغوانی شده بود!
 با هم کلی قرار داد بستیم و بهش قول دادم تا سال بعد انرژی هسته ای هم بهش میدیم البته به فضل الهی و اون کلی کیف کرد!
 آخرشم دست کردم تو کشو و یه مقدار کمک مالی بلا عوض  بهشون دادم ایشالا گوشت بشه به تنشون ..!


 ساعت 17:30


 رفتم دستشویی!


 ساعت 18 :


 رئیس دفترم گفت حاجی نزدیکه افطاره چی میزنی تو رگ تدارک ببینیم؟
 منم گفتم مرتیکه ی بیشعور ! تو این مملکت بعضیا نون ندارن بخورن تو میخوای واسه من خوراک بره بیاری؟
 خفه شو! دهنتو ببند!
 انگار هوس کردی تو روهم مثل وزیر کشور یا وزیر رفاه یا وزیر نفت یا وزیر راه یا وزیر آموزش و پرورش یا وزیر  صنایع یا وزیر تعاون یا بازرس ویژه یا وزیر اقتصاد بندازم بیرون!؟
 بعد یه کم خجالت کشید و گفت: " رئیس کل بانک مرکزی"  یادت رفت!
 منم یه کم خجالت کشیدم و گفتم حالا اشکالی نداره ! فقط بره ش کوچیک باشه!


 ساعت 19:


 رییس دفترم گفت حاجی بریم دانشگاه سخنرانی داری !
 گفتم بی خیال موقعی که دانشگاه مثلآ درس میخوندم همه ی کلاسارو میپیچوندم!
  بعدشم بذار سریالای ماه رمضونی تلویزیون رو ببینیم تا کمی درس عبرت بگیریم !
 از شانس ما همون موقع برق رفت!اگه راه داشت وزیر نیرو رو هم بخاطر اینکارش بر میداشتمش!
 ما هم دیدیم این سیریش شده گفتیم بریم!
 فقط ازش قول گرفتم که میزان" اشعه ی ایکس" رو اندازه بگیرن که مثل ایتالیا نشه بخوان با اشعه منو ترور کنن!
 اونم از من قول گرفت که به کسی نگم "بزغاله"!
 منم با اکراه گفتم باشه بابا!


 ساعت 19:15


 رفتم دستشویی!


 ساعت 20:


 رفتیم اونجا خیلی شلوغ بود همه واسه من دست میزدن سوت میزدن منم خوشحال بودم!
 رییس دفترم بهم گفته بود اصلآ نگرانی به دلت راه نده،سوالا مشخصه و کسایی که سوالایی داشتن که فضای جامعه رو میخواستن ملتهب کنن از جلسه که هیچی از دانشگاهم انداختیمشون بیرون!
 منم گفتم خوب کاری کردی ! اینها دست نشانده های صهیونیستند!
 بازم اشک تو چشمای رئیس دفترم حلقه زد!


 جلسه شروع شد:
 دانشجوی اول پرسید: چرا شما انقدر خوب و ساده زیستین؟
 منم گفتم ...خوب دیگه ما اینیم!
 دانشجوی دوم پرسید:
 شما خیلی ساده زیست و خوب هستین؟چرا؟
 منم گفتم خوب ما کلآ خوبیم!تا کور بشه چشم دشمنامون!تازه اینو که ما نمیگیم خوبیم ! اینو مردم لطف میکنن به ما میگن!
 دانشجوی سوم پرسید:شما چرا انقدر خوب و خیلی ساده زیستین؟
 همون لحظه رییس دفترم یه کاغذ بهم داد که توش نوشته بود این نفوذیه و دوم خردادیه!
 منم در جوابش گفتم: ا هرچقدر هم خوب و ساده زیست باشیم چه فایده که گروهکی که تو حامی اونهایی از ما یاد نمیگیره!
 و تو میخواهی زحمات ما را به باد بدی و انتقاد هم نمیکنی و فقط قصد تخریب داری!الانم میری جلسه های شبانه ای که اونها برای تخریب ما تشکیل میدن!
 جوابش رو دادم و حالش رو گرفتم انشا ال... خدا اون دنیا دهنش رو سرویس نماید!
 خلاصه اومدیم تو ماشین و رییس دفترم گفت حاجی ناراحت نباش بچه ها یه جوری فیلم رو کم و زیاد میکنن و دانشجوها رو از بودنت خوشحال نشون میدن که انگار خداداد عزیزی به استرالیا گل زده !!
 منم لبخند ملیحی روی لبانم نقش بست...


 ساعت 21:


 رئیس دفترم برنامه های فردا رو بهم یاد آوری کرد:
 باید نامه بنویسم به رییس جمهور فرانسه و تو این شبها که دعا میگیره ازش بخوام توبه کنه!
 یادم باشه که چهارصدمین چک کمک مالی به موزامبیک رو امضا کنم!
 چند تا دیدار هم گفت واسه فردا دارم که خیلی مهم نیست .
 منم گفتم اگه مهم نیست بجای این قرار ها با شبکه ی ایکس ایکس اچ ایتالیا که بارها خواسته باهام مصاحبه کنه صحبتی داشته باشم!
 رییس دفترمم گفت: ایبی یوخدی!
 منم گفتم :کلک ترکیم بلدیا ! گفت از ابراهیم گول تو سفر ترکیه یاد گرفته !
 بعد بهم قول دادن سریالای اونشب رو قطع کنن و بجاش منو نشون بدن !


 ساعت 21:30:


 دیدم رئیس دفترم اشک تو چشمام حلقه زده! گفتم چت شده ؟ گفت رفتم دستشویی!


 ساعت 21:45:


 آقای وزیر علوم زنگ زد...گفت میثم!
 گفتم جانم!
 گفت دوست داری دکتر بشی؟
 گفتم آره... صداش چون رو آیفون بود رئیس دفترم میشنید و اشک تو چشماش حلقه زد ! من در ادامه گفتم:از موقعی که خیلی جیگیلی بودم بابا و مامانم دوست داشتن دکتر بشم!
 وزیر بهم گفت: اصلآ غصه نخور ... آکسفورد میده خوبشم میده !
 منم از اینکه  در حدود 7 دقیقه دکتر شدم خیلی خوشحالم!
 چند دقیقه بعد یکی از نمایندها تماس گرفت با موبایلم و گفت اونم برنامه ی میهمان کمبریج رو دیده و سخنرانی من تو اون دانشگاه رو با فتح خیبر مقایسه کرد!بازم اشک تو چشمام حلقه زد...

 


 ساعت 22:


 عجب گیری کردیم!
 این شوهر کبری خانم هی میگه چرا نفت 140 دلاره هیچ تاثیری تو زندگیش نداشته؟

30  میلیارد دلار درآمد نفتی که به بانک مرکزی واریز شده کوش؟


 چرا قیمت مسکن حداقل 3 برابر شده؟!


 تغییرات پی در پی مدیران و وزیران کجای دنیا با این شدت و سرعت انجام میشه؟


 خاموشی ها چرا باید تا پاییز و حتی زمستان ادامه پیدا کنه؟!

و...!


 منم انقدر درگیر خدمتگذاری به مردم بودن که حوصله جواب دادن به شوهر کبری خانم رو ندارم!

    پيام هاي ديگران ()