خاطرات من و خالد شعله !


 

 

خاطرات منو خالد شعله (با مشعل فرق دارد!)در سفر دو روزه به تهران!
 (توضیح: من مترجمش بودم!)

 

 


 روز اول :
 بالاخره پرواز من و خالد از دمشق رسید تهران!
 تهران چه جای باحالی است!
 تو فرودگاه خالد این سمت و آن سمت را نگاه میکرد!
 گفتم خالد خیلی تابلو نگاه میکنی بذار رفتیم جردن نگاه کن!
 خالد گفت: نه !الحمار ! انا دارم دنبال آن افرادی میگردم که فی  المطار جمع شده بودند بیان غزه!
 گفتم اونا تو مهر آباد بودن!
 خالد گفت: الحِمار ! مهر آباد که جای پرواز های داخلی است!
 گفتم منم میدونم به خودشون بگو!


 خالد با خوشحالی گفت با "او" اومدن دنبالمون!
 گفتم : با کی!
 گفت با "او"!
 گفتم با کی!؟
 گفت با "او"!
 دیدم به "پژو "اشاره میکنه! طفلک نمیتونست "پ" و "ژ" رو تلفظ کنه!
 خلاصه یه ماشین "پژو" که شش تا در داشت اومد دنبالمون و هر چه سعی کردم اسم ماشین رو به خالد یاد بدم بی فایده بود!
 
برنامه اینجوری بود که قرار بود دیداری با چند نفر داشته باشیم.
 دیدار ها انجام شد و از مواضع دولت کریمه و دولت حماس همزمان دفاع کردیم!
 بعدش رفتیم به دانشگاه تهران!
 خالد اولش موافق نبود و با عصبانیت گفت : انا اذهب فی دانشگاه چه گ..اطعم! آنها فی کلاس هستند که!
 گفتم : نه خالد! ما تو دانشگاههامون همه کار میکنیم غیر از درس خوندن!
 نماز جمعه میخونیم...شهید تشییع میکنیم...یه کارای دیگه ای  میکنیم که بی ادبی هست اگه بگم!
 خالد گفت : احسنت أنأ اون کارها را خیلی دوست دارم!
 خالد منظور منو اشتباه متوجه شد!


 رفتیم دانشگاه و دانشجویان در حالی که کمی پیر بنظر میرسیدند کلی از من و خالد استقبال کردند و خالد کلی گفت : شکرا جزیلا...
 اومدیم هتل و خالد در حالیکه الجزیره نگاه میکرد خوابش برد.


 نصفه شبی کسی زنگ زد به اتاق و گفت میخواهند امید را بفرستند به فضا و شما هم باید بیاین!
 تو مسیر توضیح دادم برای خالد که واسه چی داریم میریم اونجا و خالد گفت :از انا هر چی سوال کردند میگم :  شُکرأ جَزیلأ!
 گفتم ایول و الموت الاسرائیل هم فراموش نشود و خالد هم گفت به روی عین!

 

 

 

 

 

 رسیدیم اونجا! خالد عصبانی بود و گفت : أینَ الاُمید؟میخواهم بزنم دهنش را سرویس کنم!مجددآ ایکس خورده و ذَهَبَ فی  فضا!!
 گفتم خالد این  ماهوارست... خالد گفت:عرب ست؟ گفتم  :نه بابا ! چجوری بگم...موشکه ! آدم که نیست فکر میکنی اکس خورده رفته فضا!
 خالد گفت :احسنت ! اگر که هذا الموشک ...س(منظورش" پس "است چون" پ "در عربی نداریم!) چند تا هم بدهند به ما بزنیم فی التِلاویو!
 چپ چپ نگاش کردم خودش فهمید سه کرده...!


 اومدیم هتل و خوابیدیم در حالیکه  میدونستم برنامه ی فردا بیشتر تفریحاتیه...


 روز دوم


 چند جای دیگه هم رفتیم و بعد گفتند جشنواره ی فیلم فجره!
 این خالد هم سینما ندیده گیر داد بریم سینما!
 رفتیم سینما و تا چراغ ها را خاموش کردند خالد لخت شد و سینه زد!
 طفلک اولین بار بود سینما رفته بود...


 بعد رفتیم استادیوم بازی استقلال وپرسپولیس رو ببینه! خالد چند تا شعار جدید هم یادگرفت که کلی دهنم سرویس شد تا بگم دیگه زیر زبون تکرار نکنه چون این شعارها خیلی رکیک بود!
 در مسیر بازگشت به هتل بودیم و اشک در چشمان خالد حلقه زده بود و خالد گفت: یعنی غدأ باید برگردیم؟
 گفتم آره فردا باید بریم...خالد گفت  :چند تا عکس  از طهران فی داخل ید داره  و گفت عکسها رو را یادگاری میبره دمشق...
 عکسها رو که دیدم گفتم خالد اینها که پوسترهای غزه است و عکس تهران نیست!
 خالد گفت: ای داد بی داد!(معادل عربی پیدا نشد!) انا خیلی کم میروم غزه و بیشتر داخل دمشقم و در زمان جنگ 22 روزه هم در دمشق مقاومت میکردم و زیاد فی الخاطرم نیست غزه..
 گفتم حالا زیادم مهم نیست و همین که تو و دیگر سران حماس تو دمشق مقاومت کنین اجرکم عند ال...!
 خالد کلی کیف کرد از این حرف من و در پوست خودش نمیگنجید و داشت در پوستش شکاف عمیقی ایجاد میشد!


 خلاصه من وخالد دو روز بیشتر اینجا نبودیم و قرار شد برگردیم دمشق ومن برای دفعه ی بعد چند ت ااسیر از لبنان بیارم ایران برای دیدار...
 سر راه هم مسئولین تو فرودگاه کمی سر راهی به ما دادند و خالد کلی خوشحال شد و با صدای بلند گفت: الموت الاسرائیل!
 و من هم گفتم : شکرآ جزیلا!
 خالد در انتها برای تشکر گغت: انشال..فلوس من الفروش نفتتون کثیرا .
 و من ترجمه کردم :خودمونیش میشه خدا به سفره شما که نفت هم هست برکت بده!

 

 

 

    پيام هاي ديگران ()